خب . شب تصمیم گرفتم دیگه مهم نباشی . میدونی . من انقدر خودمو احساساتی نشون دادم جلوت که فکر نکنم بتونی حتی تصور کنی که جنبه ی منطقی ای داشته باشم ولی میدونی که جنبه منطقی وجودم به مراتب قدرتمند تر از جنبه احساسیشه . آدما وقتی "بخوان " میتونن "هر" کاری انجام بدن . حالا من "میخوام" که دیگه هیچ اهمیتی برام نداشته باشی . باش همون هم کلبه ایم . اینبار اگه خواست احساسی شکل بگیره دیگه از طرف من خواهد بود . من عادت دارم به رفتن . به نموندن . به نخواستن . ولی تو اولین کسی هستی که منو نخواستی :)) به درک . من به خودم یاد دادم جایی که اذیتم نمونم . قبل 23 سالگیم همه چیزو تموم میکنم . احساساتمو خاموش میکنم . و کنارت میذارم . همون طور که شب بهت گفتم ، تو راه خودتو برو . منم راه خودمو میرم . اگه " همراهی" ای توی سرنوشتمون بود ، اونوقت به اگه لازم بود به چیزای دیگه فکر میکنیم .
همیشه ازم خواستن دوسشون داشته باشم . غرورمو پیشت شکستم . از اینکه اندازه ی من دوستم نداری دلخور نیستم ، ولی من همیشه عادت دارم کمتر از حسی که بقیه بهم دارن بهشون حس داشته باشم . یه تو استثنا بودی که دیگه نیستی . نمیخوام که باشی . نمیتونمم اجازه بدم که بیشتر از این باشی . فقط میدونی از چی دلخورم ؟ از این دلخورم که باعث شدی روی ناب ترین احساسی که توی زندگیم تجربه کرده بودم خط بکشم . و تمام !
دوباره به نبات جدید سلام کنید ! نباتی که نمیگم دوستت نداره ، ولی دوست داشتنش خیلی خیلی خیلی کمتر از قبله .
ولی من نمیترسم از رفتنت . از اینکه آدم دیگه ای بشم . از اینکه نا آشنا باشی برام . زندگی همینه . رفتن و اومدن های مکرر . دوستی ها و دشمنی ها . از دست دادن ها و به دست آوردن ها .
بیقرار بودن و آروم گرفتن ها
مهم بودن و بی اهمیت شدن ها
دیگه بی قرارت نیستم .
میخوام از سر بگیرم نوشتنو . میخوام دوباره برات بنویسم . این سری هستی . هستی و میخوام برات بنویسم چیزایی که الان موقع گفتنشون نیستو . میدونی ففل . تو ایده ال ترینی برام . همه چیزتو عاشقانه دوس دارم هر چند بعضی کارات خریت و دیوونگی محضه . همین که مثلا یهو نیست میشی و هیشکی به هیچ جات نیست :)) ولی دوستت دارم . بعد سه سال جرئت ندارم بهت بگمش . منتظرم این سری تو دیوونه ی من باشی .
کاش تو ایده ال همیشگی من باشی و برای من باشی . کاش همه ی حرف قشنگات نوید یه آینده ی خوب باشه .
درباره این سایت